![]() |
![]() |
|
| به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن |
|
باز یه رفتن دیگه ، باز یه اشک دیگه باز یه خاطره ی دیگه، باز
یه مسافر دیگه، باز یه رفیق نیمه راه دیگه، باز یه خداحافظی
دیگه ...
لحظه اول که دیدمش چه نگاه معصومی داشت ...
نگاهش باهام حرف می زد ! سر تا پاش داد می زد مثل من تنهاست !
خسته است! یک حرف ناگفته تو تموم حرفاش بود !
صداش همیشه خسته بود ! همیشه بغض گلوش یه غمی داشت
هر وقت می گفتم صدات گرفته اس می گفت مثل دلم که گرفتست اونم گرفتست
دلش با من نبود ولی می دونم شکسته بود .سلام هاش
خسته بود ، خسته تر از خدا حافظی !
نگاهش چنین بود ! هزار تا حرف ناگفته با خودش داشت !
زیاد نگاهش با من نموند . اما همون قدر که بود مهربون بود !
مهربون بودو خسته ! تنها بود ولی دیگه نمی خواست یکی پا تو
تنهايیش بذاره .
قبل از من یکی دلشو شکسته بود ! بدجوری شکسته بود !
شکسته بود و رفته بود ! مثل قصه من و تو !
تنها بود ولی نه به تنهایی من ! هر دفعه می گفتم کجایی ؟
می گفت : زیر آسمون خدا !
حالا کجایی مهربونم ! زیر آسمون خدا ، ولی با یکی دیگه !
اکنون از تو چی می خواستم غیر از یه نگاه ، یه جرعه مهربونی!
هر دفعه می گفتم دلم برات تنگ شده می گفت : چند تا ؟!
با هر بار چند تا گفتنش چند هزار بار می مردم و زنده می شدم !
می گفتم خوابتو دیدم ، می گفت دیگه داری زیادی بهم عادت می
کنی ؟
می گفتم خوب برو ، می گفت : حالا خوبه !
دستاش گرمی نداشت اما سردی دستاش می گفت : یه روزی مثه
دستام گرم بودند.
این چند روز بیشتر با صداش بودم ! دیگه کمتر تنهام می گذاشت
نمی دونم چی شده بود مهربون شده بود !
اما حالا می دونم ! قصه ، قصه ی یکی دیگه است ! یه آشنای دیگه
بهش گفتم زود داري تنهام ميذاری گفت : به هر کسی عادت نکن
آخه تو که هر کس نبودی ! نگات رنگ نگام بود !
چشمام چشماتو میخواست !
خسته ام ! خسته! دیگه دستام رمق نوشتن ندارن !
دیگه چشام از اشک ریختن خسته شدن !
چقدر التماس و آه و ناله خدایا ؟ چرا به دادم نمی رسی ؟!
مگه من نیستم جزء بندهات؟
هر روز شکست ! هر روز ... زندگیم رنگی نداره !
دیگه دارم به پوچی می رسم ! خسته ام ...
دیگه از این روزها و شب های تکراری خسته ام !
ای زندگی از توام خسته ام تنهام بگذارو برو !
می خوام با خودم باشم ! این پرده روزها و شب هارو از من و
روزگار من بردار .
این دست بی کسی را از سرم برداراین آغوش سردغمو ازم بگیر
این تاریکی و سردی راازمن ودستای من، ومنونگاه خسته من
بگیر
دیگر طاقتی نیست برایم که بماند شانه هایم از برای این همه
آشفتگی !
ای زندگی با تو ستیزی ندارم که تو را با من این چنین آشفته حالی است
آرزویی نیست دیگر از برایم که بماند چشمانم به راهی یا که دستانم به سويي
گرچه آرزوهایم همه هستند پرپر گرچه قلبم گشته آزرده و خسته
گرچه هستم شمعی سوزان ولی افسوس و صد افسوس مرا نیست
یاری که باشد همدمی دلداری تمام شب و روزم تو بودی ای
آشنای دیرینه
چه شد آخرچرا دادی منو اینگونه آزرده ! نمی خواهم تو را دیگر
ای روزگار بی رحم بیا و تو هم از سرم بگذر ای دشمن دیرینه ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:10 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه
وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد تك تك لحظه هاي من ، فقط تو رو ازم مي خواد |
| نویسندگان |
|
نسترن امیر |
| پیوندها |
|
علی رضا اقا مصطفی نسیم جوون اقا کامی سارا جوون اقا حبیب علی اقا ساره جوون نسترن (خودمم) اقا مهرداد علی اقا محمد رضا |
|
RSS
|