![]() |
![]() |
|
| به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:5 توسط نسترن |
|
|
گاهي خنده گاهي گريه آخه اين چه كاريه سرم از غم تو گريبون اين چه روزگاريه بعد تو اين دل رسوا به كسي دل نمي بنده ديگه از غصه رو لبها نمي شينه گل خنده گاهي خنده گاهي گريه آخه اين چه كاريه سرم از غم تو گريبون اين چه روزگاريه آسمون قلب عاشق افقش رنگ غروبه اون وفا و مهربوني اگه برگرده چه خوبه بي تودل هرشب وهرروز مثل يه مرغ اسيره بعد تو دل توي سينه دوست دارم تنها بميره
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 23:54 توسط نسترن |
|
|
من آنم كه سرم را هرگز خم نكردم من آنم كه اسمم اسم هيچكس را يدك نكشيده من آنم كه روي پاهايم ايستاده ام من آنم كه شانه هايم پناه هق هق مادرم است و مادرم شانه هايش پناه عالم من آنم كه گريه ام را فقط ماه ديده و صداي گريه ام را ماه شنيده من آنم كه دستم را همواره سوي انان كه در راه جا مانده اند دراز مي كنم من آنم كه سرم همواره سوي اسمان است و خورشيد هيچ گاه چشم هايم را زخم نكرده من آنم كه پناهم خداست من آنم كه جزء از خدا ياري نخواسته ام من آنم كه جزء به خواست او به پا نخواسته ام و ننشسته ام من آنم كه وقتي به نماز ايستادم خدا را ديدم كه به نظاره بود اما روزگار اينها را بر من نبخشيد اما روزگار اين دل پر درد را هم بر من دريغ كرد كمر بست بر شكستنم و شكست ديوارهاي خانه مهرم را بر سرم اوار كرد پس ديگر هيچ گاه سرم را بالا نگرفتم اسمم را خوار كرد و من هرگز ديگر نامم را بر زبان نراندم شانه هايم زير بار غم شكست چشم هايم براي گريه از من اجازه نگرفتند و رهگذران گريه ام را به نظاره ايستادند از راه جا ماندم اما دستي به سويم دراز نشد مثل ديوانه ها خنديدم به رسم اين روزگار به سازي كه برايم زد مثل مست ها رقصيدم گريستم اما مردماني كه با گريه شان مي گريستم خنديدند فرياد زدم اما آنان كه دست گرمم نوازششان ميكرد سيليم زدند آنان كه شكستم تا غرورشان نشكند غرورم شكستند چه بازي سختي كرد روزگار با من او كه مي گفت مست است از جام نگاهم ..... باز مثل اول قصه من ماندم و خدا ياريم كن خدايا به پا خيزم قسم به همه ي خوبيها ديگر خوبي را فراموش مي كنم!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 15:10 توسط نسترن |
|
|
من چه ساده بودم و از صداقت سرشار...! اما...؟ دنيا پر از نيرنگ و دروغ! و مرا نيز اينگونه ميخواهند!! امروز به سادگي خود گريستم...يا نه...خنديدم! وقتي ديدم چه راحت به اتهام ساده دلي.... دلم را شكستند..! آيا گناه از من بود كه بي ريا بودم...يا نه..! يا گناه از نگاه ديگران است كه مرا ريا كار مي خواندند..! چگونه تاب اورم اين نگاهاي سنگين را وقتي گناهي ندارم! مي گريزم و خود را تنها ميابم مانند هميشه ..در تنهايي خودغرق سكوت ميشوم... سكوتي سنگين كه راه فرياد را بر من مي بندد... و چه زجر اور است فريادي كه درون سينه ام حبس شده است... كاش مي مردم.. ديگر طاقت اين زندگي را ندارم... كاش ميشد امشب كه ميخوابم ديگر بيدار نمي شدم........... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 0:56 توسط نسترن |
|
![]()
V is for my VALENTINE,
I want you to be. I feel so very lucky, That you belong to me. A is for ADORATION, I've had for you so long. The true love we both feel, Has kept our love so strong. L is for the LOVE, Which we have shared together. It has sustained us for long, Even during all this stormy weather. E is for the ENCHANTMENT, We feel when we're alone. I thank you, dear, with all my heart, For the tender love you've shown. N is for the NEARNESS, I feel when we're apart. No matter where you are, my dear, You are always in my heart. T is for TENDERNESS, You show me in every way. Even when I'm feeling down, I smile at what you say. I is for INSPIRATION, You give me every day. I hope I can always please you, In each and every way. N is for how NICE you are, To me and all your friends. I hope this precious love we share, Never, EVER, ends. E is for all ETERNITY I'll feel this love for you. Someday I'm sure, my sweet, Our dreams will all come true. ![]() دوستتون دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:25 توسط نسترن |
|
|
اگه بي هوا كسي وارد زندگيت شد بدون كار خدا بوده. اگه بي محابا دلها قبل از دستها به هم گره خورد بدون كار خدا بوده. اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي بدون تنها محرمت خدا بوده. حالا هم اگه دلت شكسته و بغض تنهايي خفت كرده شك نكن تنها مرحمت خداست كه از
سرتواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آورده. آخه ميدوني خدا خيلي تنهاست .قربونش برم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:59 توسط نسترن |
|
|
قول میدم
دیگه کسی رو دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن،توبه می کنم دیگه برای کسی
اشک نریزم حتی اگه فصل چشمام برای همیشه زمستونی بشه چشمام و می بندم توبه می کنم
که دیگه دلم برای کسی تنگ نشه حتی برای چند لحظه(!) قول میدم اسم کسی رو به زبون
نیارم لبهام و می دوزم،توبه می کنم دیگه عاشق نشم قلبم و میندازم دور برای همیشه و به
کویر تنهایی سلام می کنم. .......
دلم همچو آسمان ،پر از ابرهای بارانیست ،ای کاش دلم امشب بگرید،شاید که بغض عشق در
چشمانم بشکند.
.......
اگر كليد قلبي رو نداري قفلش نكن،اگر كسي رو دوست داري خوردش نكن،اگر دست تنهايي
رو گرفتي رهاش نكن .
هرگز نگو برای همیشه...وقتی میدونی جدا میشی،هرگز نگو دوستت دارم اگر حقیقتا دوستش
نداری،درباره احساساتت سخن نگو وقتی وجود نداره ،هرگز به چشمی نگاه نکن که قصد
دروغ گفتن بهش و داری.
.........
و در آخر
نمی بخشمتو..به خاطر تمام خنده هایی که ازصورتم گرفتین .به خاطر تمام غمهایی که به
صورتم نشاندین... به خاطر دلی که برایم شکستین...به خاطر احساسی که برایم پر پر
کردین... به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندین...اما تورو می بخشم به خاطر عشقی که بر
قلبم حک کردی . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 19:47 توسط نسترن |
|
|
سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگيره بزار تا اروم دل بي تابت بگيره
بهم نگو از ما گذشته ديگه ديره حتي من از شنيدنش گريم مي گيره
بزار رو سينم سرت و چشماي خيس و ترت و
بزار تا سير نگات كنم بو بكشم پيرهنت و
بغل كن و بچسب بهم بكش دوباره دست بهم
جز تو كسي رو ندارم نزديك تر از نفس بهم
سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگيره بزار تا اروم دل بي تابت بگيره
بهم نگو از ما گذشته ديگه ديره حتي من از شنيدنش گريم مي گيره
وقتي چشات خوابش مي ياد ادم غماش يادش مي ياد
يه حالتي تو چشماته كه عشق خودش باهاش مي ياد
وقتي چشات خوابش مي ياد ادم غماش يادش مي ياد
يه حالتي تو چشماته كه عشق خودش باهاش مي ياد
سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگيره بزار تا اروم دل بي تابت بگيره
بهم نگو از ما گذشته ديگه ديره حتي من از شنيدنش گريم مي گيره!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 14:3 توسط نسترن |
|
|
باز یه رفتن دیگه ، باز یه اشک دیگه باز یه خاطره ی دیگه، باز
یه مسافر دیگه، باز یه رفیق نیمه راه دیگه، باز یه خداحافظی
دیگه ...
لحظه اول که دیدمش چه نگاه معصومی داشت ...
نگاهش باهام حرف می زد ! سر تا پاش داد می زد مثل من تنهاست !
خسته است! یک حرف ناگفته تو تموم حرفاش بود !
صداش همیشه خسته بود ! همیشه بغض گلوش یه غمی داشت
هر وقت می گفتم صدات گرفته اس می گفت مثل دلم که گرفتست اونم گرفتست
دلش با من نبود ولی می دونم شکسته بود .سلام هاش
خسته بود ، خسته تر از خدا حافظی !
نگاهش چنین بود ! هزار تا حرف ناگفته با خودش داشت !
زیاد نگاهش با من نموند . اما همون قدر که بود مهربون بود !
مهربون بودو خسته ! تنها بود ولی دیگه نمی خواست یکی پا تو
تنهايیش بذاره .
قبل از من یکی دلشو شکسته بود ! بدجوری شکسته بود !
شکسته بود و رفته بود ! مثل قصه من و تو !
تنها بود ولی نه به تنهایی من ! هر دفعه می گفتم کجایی ؟
می گفت : زیر آسمون خدا !
حالا کجایی مهربونم ! زیر آسمون خدا ، ولی با یکی دیگه !
اکنون از تو چی می خواستم غیر از یه نگاه ، یه جرعه مهربونی!
هر دفعه می گفتم دلم برات تنگ شده می گفت : چند تا ؟!
با هر بار چند تا گفتنش چند هزار بار می مردم و زنده می شدم !
می گفتم خوابتو دیدم ، می گفت دیگه داری زیادی بهم عادت می
کنی ؟
می گفتم خوب برو ، می گفت : حالا خوبه !
دستاش گرمی نداشت اما سردی دستاش می گفت : یه روزی مثه
دستام گرم بودند.
این چند روز بیشتر با صداش بودم ! دیگه کمتر تنهام می گذاشت
نمی دونم چی شده بود مهربون شده بود !
اما حالا می دونم ! قصه ، قصه ی یکی دیگه است ! یه آشنای دیگه
بهش گفتم زود داري تنهام ميذاری گفت : به هر کسی عادت نکن
آخه تو که هر کس نبودی ! نگات رنگ نگام بود !
چشمام چشماتو میخواست !
خسته ام ! خسته! دیگه دستام رمق نوشتن ندارن !
دیگه چشام از اشک ریختن خسته شدن !
چقدر التماس و آه و ناله خدایا ؟ چرا به دادم نمی رسی ؟!
مگه من نیستم جزء بندهات؟
هر روز شکست ! هر روز ... زندگیم رنگی نداره !
دیگه دارم به پوچی می رسم ! خسته ام ...
دیگه از این روزها و شب های تکراری خسته ام !
ای زندگی از توام خسته ام تنهام بگذارو برو !
می خوام با خودم باشم ! این پرده روزها و شب هارو از من و
روزگار من بردار .
این دست بی کسی را از سرم برداراین آغوش سردغمو ازم بگیر
این تاریکی و سردی راازمن ودستای من، ومنونگاه خسته من
بگیر
دیگر طاقتی نیست برایم که بماند شانه هایم از برای این همه
آشفتگی !
ای زندگی با تو ستیزی ندارم که تو را با من این چنین آشفته حالی است
آرزویی نیست دیگر از برایم که بماند چشمانم به راهی یا که دستانم به سويي
گرچه آرزوهایم همه هستند پرپر گرچه قلبم گشته آزرده و خسته
گرچه هستم شمعی سوزان ولی افسوس و صد افسوس مرا نیست
یاری که باشد همدمی دلداری تمام شب و روزم تو بودی ای
آشنای دیرینه
چه شد آخرچرا دادی منو اینگونه آزرده ! نمی خواهم تو را دیگر
ای روزگار بی رحم بیا و تو هم از سرم بگذر ای دشمن دیرینه ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:10 توسط نسترن |
|
|
تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی، و من یک تکه از دریا، ولی نمناک و طوفـانی به یـاد چـشمهای تـو تفالي می زنم امشب ،ببینم می روی آخـر از ایـنـجـا یـا کـه می مانی تـــو را جان هـمانی که جدایت کرد از چشمم، هـمـین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی عجب روز قشنگی بود روز آشناییمان ، چه شد حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی همه بردند از خاطر مرا، من ماندم و چشمت، تو هم رفتی ،و یادت رفت نام من به آسانی چه زود از یاد بردی آن قرار روز اول را ، همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمی گردی ،ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میـدانی تمام شمعدانیها برایت اشک می ریزند، دلت آمد دل گلهای باغم را بلرزانی و عادت درد سنگینی ست وقتی اوج میگیرد، به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی تماشا می کنم این قصه را زیبای من ،اما خدا را خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:29 توسط نسترن |
|
|
اگه يه روز رفتي و بر نگشتي بهت قول نميدم
منتظرت بمونم اما ازت ميخوام وقتي اومدي يه شاخه
گل رز بزاري روي قبرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:32 توسط نسترن |
|
|
وقتي دلم به درد مي ايد و كسي نيست به حرفهايم گوش كند وقتي
تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است وقتي احساس ميكنم
دردمندترين انسان عالمم وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي
شوند و كسي حرمت اشكهاي نيمه شبم را حفظ نمي كند وقتي
تمام عالم را قفس ميبينم بي اختيار از كنار آنهايي كه دوستشان
دارم بي تفاوت ميگذرم...
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 11:48 توسط نسترن |
|
|
قرار بود اولین برگ پاییزی که از درخت جدا شد و در آغوش باد جای گرفت، تو
بیایی...
قرار بود اولین نم باران که در خنکای پاییز باریدن گرفت تو بیایی...
قرار بود اولین شبی که پاییز بوسه بر پیشانی زمین زد تو بیایی...
قرار بود که اگر رفتی...
اگر از من جدا شدی...
اگر نگاه مرا خیره به جاده ای کردی...
با اولین کوچ تابستان، تو بیایی...
پاییزها تک به تک با سالهای عمر من وداع کرده اند و تو...
هنوز نیامده ای...
می دانم این پاییز هم نمی آیی...
می دانم...
عطر پاییز را به باد سپرده ام تا به تو برساند...
شاید به یاد آوری مرا ...
آدمي را که تنها با باران انس دارد...
كسي را که تنها با خیالت آسوده است...
عاشقي را که هنوز هم غم عشق را در پاییز می جوید...
و تو...
می دانم که دیگر جایی در فردایت ندارم...
اما از یاد مبر که هر پاییز نگاهی در انتظارت است تا در سکوتت زمزمه کند...،
"پاییز بر تو مبارک!"
تنها همین مهربانم.
تنها همین... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 0:24 توسط نسترن |
|
|
تو این روزهای بی کسی که هرکی فکرخودشه
گيرم بازم بيايي از عاشقي بخوني گيرم تا دنيا دنياست
بخواي پيشم بموني روز غمم نبودي خوشيت با ديگرون بود
منو به کي فروختي اون از ما بهترون بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 16:8 توسط نسترن |
|
|
مرا از یاد خواهی برد تو را از دست خواهم داد و تو هرگز نمی فهمی چه حس التماسی را در نگاهم بارور
کردی و تو هرگز نمی فهمی چه قلب ساده ای پشت غرور چشمهای من
نفس می زد
دلت هم پی نخواهد برد
دل بیچاره ام هر شب
به یاد، یاد شیرینت کنار اشک می خوابید
مرا ازیاد خواهی برد
مرا از یاد خواهی برد
بدون اینکه دریابی،غرورم سایبانی از نجابت داشت
و تو هرگز نمی دانی دلم،گنجینه زخم است
من از چنگال این زخم مقدس سخت می ترسم
و تو هرگز نمی فهمی
و تو هرگز نمی فهمی،چه ذوقی می کنم هربار سلامت رامی
شنوم
تو را از دست خواهم داد
و توهرگز نمی فهمی کسی تا آخر عمرش برایت شعر می گوید
برایت شعر می خواند
کسی تا آخر عمرش برایت ((ان یکاد عشق)) می خواند
دوستت دارم تا ابد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 21:4 توسط نسترن |
|
|
به نام تنهاترين كسي كه در تنهاييم تنهايم گذاشت
شبي كه بغض عشق تمام وجودم را مي فشرد و از بي همدمي دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم يك دفعه چشمم به ستاره اي اقتاد كه جور ديگري به من چشمك زد و احساس كردم مثل بقيه نيست پس او را به خانه ي زخم خورده ي دلم با تمام وجود دعوت كردم و ستاره درخشيد تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس از آن من هر روز آرزوي رسيدن شب را مي كردم به عشق ديدن آن ستاره حتي روزهاي من هم رنگ شب گرفته بودند عاشق شب و متنفر از روز شدم شبي كه مثل هر شب براي ديدن ستاره بي قرار بودم هر چه نشستم نيامد نيمه شب بود و همه ي ستاره ها بودند جز ستاره ي من براي يك دم قلبم ايستاد و از ترس آنكه او را از دست داده باشم چشمهايم را بستم ناگهان صداي رعد و برق مرا به خود آورد چشمهايم را باز كردم با ديدن گريه ي آسمان طاقت نياوردم بغض گلويم را فشرد فرياد زدم دلم شكست گريه كردم شب بعد دوباره رفتم ولي اين بارهم نه از ستاره خبري بود نه گريه ي آسمان فهميدم اشك آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود براي هميشه آسمان كه مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش عادت كرد اما من هنوز كه هنوز است شبها براي ديدن ستاره ام همان ستاره ي بي معرفت زير آسمان جلوي نگاه تمسخر آميز ستارگان ديگر به خود براي آمدنش اميد مي دهم و ميدانم هيچ گاه به رفتنش عادت نمي كنم و نگاهم بعد ار او به هيچ ستاره اي خيره نمي شود و دنیای خالی از ترانه های عاشقانه جان دوباره می گیرد برای غزل خوان شدن در لحظه های حضور تو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:26 توسط نسترن |
|
|
بنويس نامه نويس ، برای يارم بنويس
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:38 توسط نسترن |
|
|
بگذار بگويم از دل
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 23:15 توسط نسترن |
|
|
من در خلوت تنهایی خود به این
باور رسیده ام
که اینجا برای زنده ماندن باید مُرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 15:53 توسط نسترن |
|
|
زمستان در كوچه هاي زندگيش لانه كرده بود . اين را از چهره رنگ پريده و نگاه سردش مي شد خواند، برق اميد در چشمانش رفته رفته به خاموشي مي گراييد. اما... اكسيري از شور و عشق ، قطره قطره در شريا نهايش جاري شد. گونه هايش دوباره سرخي گرفتند . شوق در نگاهش جوانه زد. خورشيد اميد در چشمانش درخشيدن گرفت . حالا... در كوچه هاي زندگيش بهار ترانه مي خواند. ترانه عشق و ايثار فرا رسيدن گا مهاي سبز بهار، بر بهار افرينان فرخنده باد. در استانه سال نو و بهار نو ، پيروزي ، تندرستي و سربلندي روز افزونتان را از بارگاه ايزد منان خواستارم .
عيد همه مبارك سال خوبي داشته باشيد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:49 توسط نسترن |
|
|
خدايا اگر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار!.
خدایا ببخشید ولی......
عجب شب مزخرفیه...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:11 توسط نسترن |
|
|
خدایا ! محبوبم ! چه سخت است در دل گریستن و چه طاقت فرساست غم را به ماتمکده ی دل سپردن . خداوندا ! بهار زندگیم به پاییز تبدیل شد ! اما چه کنم لحظه به لحظه ی آن را تحمل می کنم ؛ چون خود
فرمودی که صبر پیشه کنیم ......
خدایا !
از چه بگویم ؟؟
از غم و تنهایی ، از پر پر شدن آرزوهایم ؟؟
از چه بنویسم ؟؟
از وعده های زمانه ؛ از نگاه های سرگردان ؟؟
از چه بنالم ؟؟
از بی وفایی ها ؛ از نشکفتن غنچه ها ؟؟
اما نه !!!
هیچ نمی گویم ؛ هیچ نمی نویسم و نمی نالم.
بلکه ..
شادي مرا فراموش كرده بغض منو گرفته كاش خدا يه نگاهي به بغض پنهانم داشت فقط كاش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:6 توسط نسترن |
|
|
ای کاش می توانستم بگویم که با من چه می کنی.... تو جانی در جانم می افرینی تو تنها سببی هستی که به خاطر ان روزهای بیشتر شبهای بیشتر و سهم بیشتری از زندگی می خواهم
تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:14 توسط نسترن |
|
|
در شب كوچك من، افسوس باد با برگ درختان ميعادي دارد در شب كوچك من دلهره ويرانيست گوش كن وزش ظلمت را مي شنوي؟ من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم من به نوميدي خود معتادم گوش كن وزش ظلمت را مي شنوي؟ در شب اكنون چيزي مي گذرد ماه سر سخت و مشوش و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است ابرها،همچون انبوه عزاداران لحظه باريدن را گويي منتطرند لحظه اي و پس از ان، هيچ. پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد و زمين دارد باز مي ماند از چرخش پشت اين پنجره يك نامعلوم نگران من و تست اي سراپايت سبز دستهايت را چون خاطره اي سوزان ،در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسي گرم از هستي به نوازشهاي لبهاي عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد!...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:13 توسط نسترن |
|
|
من اینجا بس دلم تنگ است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 11:26 توسط نسترن |
|
|
دلي هست تنهاي تنها تنها چون عابر سرگردون تو جاده هاي زودگذر زمستون تنها چون باد چون گلي نشكوفته در گردباد سرگردون تو غبار جاده ها حيرون تو اشك ستاره ها
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 23:18 توسط نسترن |
|
|
با تمام وجود صدایت می کنم . صدایت می کنم تا نگاهم کنی ، نگاهم کنی تا چشمان پر از اشکم را ببینی ، اشکهایم را ببینی تا دلت برایم بسوزد ، دلت بسوزد تا یک لحظه بیشتر کنارم بمانی . آن وقت از ته دل فریاد خواهم زد و به تو خواهم گفت صادقانه دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم آن وقت شاید دیگر هرگز تنهایم نگذاری هرگز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 0:19 توسط نسترن |
|
|
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ يك دريا
را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو
كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از
اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من
شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از
استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:6 توسط نسترن |
|
|
می پرسی تو را دوست دارم؟ حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟ مگر ممکن است با نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟ عبارات شرح داد که آن زمان
که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟ مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟ ایا شکوه امیخته به بیم و امید ،که من هر لحظه هم می خواهم به زبان اورم و هم سعی
میکنم که از دل بر لب نرسد
راز پنهان مرا به تو نمی گوید؟ عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 11:45 توسط نسترن |
|
|
قدمش را در جاده اي متروكه رهسپار راهي بس دشوار كرد .
گونه هاي پژمرده عشق كن
ايستادي ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 11:47 توسط نسترن |
|
|
شب بود و غم بود و شکوه هايم دلی شکسته و اشک بر گونه هايم جای خالی تو و رفتنت از کنارم حرف هايی نا گفته و بار تنهايی بر شانه هايم رفتی بی آنکه دردم بدانی قصه ناخوانده قلبم بخوانی سر بر سينه ام بگذار نمی خواهی در کنارم بمانی ای سيه دل با من چه می کنی ؟ تو چرا قلب مرا پاره پاره می کنی ؟ مگر من با تو چه کرده ام ؟ که مرا در به در و آواره می کنی ؟ اگر دوايت دل شکستنه يا در را به رويم بستنه بشکن دل را و ببند در را که خوشی من در انتظارت نشستنه اين روزا غرق رويای خود شدم تک و تنها با خدای خود شدم در اين مکتب بی مهری عشق شاکی دنيای سيای خود شدم ای خدا دری بگشا بروی من بر چشم و دل سيای من گر چه رفته ببار باران رحمتت را بر گل سرخ خوشبوی من
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 11:17 توسط نسترن |
|
|
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم ، در مهربانی ، در دلتنگی در هزار همهمه دنیا ، یکه و تنها بشناسد. من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه این دل معصوم را بداند. و ترنم دلپذیرهرآهنگ ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد. او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است. ای بهانه زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد همان طور عاشق ، همان طور مبهوت. با آن وقار بی مثال آیا کسی پیدا خواهد شد؟ از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر! تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید. و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 12:38 توسط نسترن |
|
|
زیبا ترین حرفت را به من بگو شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن و هراسان مباش از آن که بگویند ترانه یی بیهوده می خوانید چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر فردای ما اگر بر ما منتی است چرا که عشق خود فرداست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:47 توسط نسترن |
|
|
بزار این شونهء نمناک تکیه گاه گریه باشه بزار این خسته بیفته تا شاید دوباره پاشه گریه کن دلت سبک شه من فدای گریه هاتم تورو تنها نمیزارم تا همیشه پابه پاتم زیر بارون نگاهت غسل تعمید ترانه ست میری اما برمی گردی این سفر چه عاشقانه ست حالا من اینجا می مونم چشم به راهت تا همیشه واسه این دل شکستم هیشکی مثل تو نمی شه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:18 توسط نسترن |
|
|
دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 23:22 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه
وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد تك تك لحظه هاي من ، فقط تو رو ازم مي خواد |
| نویسندگان |
|
نسترن امیر |
| پیوندها |
|
علی رضا اقا مصطفی نسیم جوون اقا کامی سارا جوون اقا حبیب علی اقا ساره جوون نسترن (خودمم) اقا مهرداد علی اقا محمد رضا |
|
RSS
|