تبليغاتX
<-شاهزاده قصه ها->
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن

 

قول میدم

 

دیگه کسی رو دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن،توبه می کنم دیگه برای کسی

 

اشک نریزم حتی اگه فصل چشمام برای همیشه زمستونی بشه چشمام و می بندم توبه می کنم

 

که دیگه دلم برای کسی تنگ نشه حتی برای چند لحظه(!) قول میدم اسم کسی رو به زبون

 

نیارم لبهام و می دوزم،توبه می کنم دیگه عاشق نشم قلبم و میندازم دور برای همیشه و به

 

کویر تنهایی سلام می کنم. .......

 

 

دلم همچو آسمان ،پر از ابرهای بارانیست ،ای کاش دلم امشب بگرید،شاید که بغض عشق در

 

چشمانم بشکند.

 

.......

 

 

اگر كليد قلبي رو نداري قفلش نكن،اگر كسي رو دوست داري خوردش نكن،اگر دست تنهايي

 

رو گرفتي رهاش نكن .

 

هرگز نگو برای همیشه...وقتی میدونی جدا میشی،هرگز نگو دوستت دارم اگر حقیقتا دوستش

 

نداری،درباره احساساتت سخن نگو وقتی وجود نداره ،هرگز به چشمی نگاه نکن که قصد

 

دروغ گفتن بهش و  داری.

 

.........

 

 

و در آخر

 

نمی بخشمتو..به خاطر تمام خنده هایی که ازصورتم گرفتین .به خاطر تمام غمهایی که به

 

صورتم نشاندین... به خاطر دلی که برایم شکستین...به خاطر احساسی که برایم پر پر

 

کردین... به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندین...اما تورو می بخشم به خاطر عشقی که بر

 

قلبم حک کردی .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 19:47  توسط نسترن | 

 

سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگيره   بزار تا اروم دل بي تابت بگيره

 

بهم نگو از ما گذشته ديگه ديره   حتي من از شنيدنش گريم مي گيره

 

بزار رو سينم سرت و   چشماي خيس و ترت و

 

بزار تا سير نگات كنم   بو بكشم پيرهنت و

 

بغل كن و بچسب بهم   بكش دوباره دست بهم

 

جز تو كسي رو ندارم   نزديك تر از نفس بهم

 

سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگيره   بزار تا اروم دل بي تابت بگيره

 

بهم نگو از ما گذشته ديگه ديره   حتي من از شنيدنش گريم مي گيره

 

وقتي چشات خوابش مي ياد  ادم غماش يادش مي ياد

 

يه حالتي تو چشماته  كه عشق خودش باهاش مي ياد

 

وقتي چشات خوابش مي ياد  ادم غماش يادش مي ياد

 

يه حالتي تو چشماته  كه عشق خودش باهاش مي ياد

 

سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگيره   بزار تا اروم دل بي تابت بگيره

 

بهم نگو از ما گذشته ديگه ديره   حتي من از شنيدنش گريم مي گيره!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 14:3  توسط نسترن | 

 

باز یه رفتن دیگه ، باز یه اشک دیگه باز یه خاطره ی دیگه، باز

 

یه مسافر دیگه، باز یه رفیق نیمه راه دیگه، باز یه خداحافظی

 

دیگه ...

 

لحظه اول که دیدمش چه نگاه معصومی داشت ...

 

نگاهش باهام حرف می زد ! سر تا پاش داد می زد مثل من تنهاست !

 

خسته است! یک حرف ناگفته تو تموم حرفاش بود !

 

صداش همیشه خسته بود ! همیشه بغض گلوش یه غمی داشت

 

هر وقت می گفتم صدات گرفته اس می گفت مثل دلم که گرفتست اونم گرفتست

 

دلش با من نبود ولی می دونم شکسته بود .سلام هاش

 

خسته بود ، خسته تر از خدا حافظی !

 

نگاهش چنین بود ! هزار تا حرف ناگفته با خودش داشت !

 

زیاد نگاهش با من نموند . اما همون قدر که بود مهربون بود !

 

مهربون بودو خسته ! تنها بود ولی دیگه نمی خواست یکی پا تو

 

تنهايیش بذاره .

 

قبل از من یکی دلشو شکسته بود ! بدجوری شکسته بود !

 

شکسته بود و رفته بود ! مثل قصه من و تو !

 

تنها بود ولی نه به تنهایی من ! هر دفعه می گفتم کجایی ؟

 

می گفت : زیر آسمون خدا !

 

حالا کجایی مهربونم ! زیر آسمون خدا ، ولی با یکی دیگه !

 

اکنون از تو چی می خواستم غیر از یه نگاه ، یه جرعه مهربونی!

 

هر دفعه می گفتم دلم برات تنگ شده می گفت : چند تا ؟!

 

با هر بار چند تا گفتنش چند هزار بار می مردم و زنده می شدم !

 

می گفتم خوابتو دیدم ، می گفت دیگه داری زیادی بهم عادت می

 

کنی ؟

 

می گفتم خوب برو ، می گفت : حالا خوبه !

 

دستاش گرمی نداشت اما سردی دستاش می گفت : یه روزی مثه

 

دستام   گرم بودند.

 

این چند روز بیشتر با صداش بودم ! دیگه کمتر تنهام می گذاشت

 

نمی دونم چی شده بود مهربون شده بود !

 

اما حالا می دونم ! قصه ، قصه ی یکی دیگه است ! یه آشنای دیگه

 

بهش گفتم زود داري تنهام ميذاری گفت : به هر کسی عادت نکن

 

آخه تو که هر کس نبودی ! نگات رنگ نگام بود !

 

چشمام چشماتو میخواست !

 

خسته ام ! خسته! دیگه دستام رمق نوشتن ندارن !

 

دیگه چشام از اشک ریختن خسته شدن !

 

چقدر التماس و آه و ناله خدایا ؟ چرا به دادم نمی رسی ؟!

 

مگه من نیستم جزء بندهات؟

 

هر روز شکست ! هر روز ... زندگیم رنگی نداره !

 

دیگه دارم به پوچی می رسم ! خسته ام ...

 

دیگه از این روزها و شب های تکراری خسته ام !

 

ای زندگی از توام خسته ام تنهام بگذارو برو !

 

می خوام با خودم باشم ! این پرده روزها و شب هارو از من و

 

روزگار من بردار .

 

این دست بی کسی را از سرم برداراین آغوش سردغمو ازم بگیر

 

این تاریکی و سردی راازمن ودستای من، ومنونگاه خسته من

 

بگیر

 

دیگر طاقتی نیست برایم که بماند شانه هایم از برای این همه

 

آشفتگی !

 

ای زندگی با تو ستیزی ندارم که تو را با من این چنین آشفته حالی است

 

آرزویی نیست دیگر از برایم که بماند چشمانم به راهی یا که دستانم به سويي

 

گرچه آرزوهایم همه هستند پرپر گرچه قلبم گشته آزرده و خسته

 

گرچه هستم شمعی سوزان ولی افسوس و صد افسوس مرا نیست

 

یاری که باشد همدمی دلداری تمام شب و روزم تو بودی ای

 

آشنای دیرینه

 

چه شد آخرچرا دادی منو اینگونه آزرده ! نمی خواهم تو را دیگر

 

ای روزگار بی رحم بیا و تو هم از سرم بگذر ای دشمن دیرینه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:10  توسط نسترن | 

 

دلـــــــــت آمد...!؟

 

تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی، و من یک تکه از دریا، ولی نمناک و طوفـانی

به یـاد چـشمهای تـو تفالي می زنم امشب ،ببینم می روی آخـر از ایـنـجـا یـا کـه می مانی

تـــو را جان هـمانی که جدایت کرد از چشمم، هـمـین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی

عجب  روز  قشنگی  بود  روز آشناییمان ، چه  شد  حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی

همه  بردند  از خاطر مرا، من ماندم و چشمت، تو هم رفتی ،و یادت رفت نام من به آسانی

چه  زود  از یاد بردی آن قرار روز اول را ، همان که قول  دادی این پریشان را نرنجانی

اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمی گردی ،ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میـدانی

تمام   شمعدانیها   برایت   اشک  می ریزند،   دلت   آمد   دل   گلهای   باغم را  بلرزانی

و عادت درد سنگینی ست وقتی اوج میگیرد، به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی

تماشا می کنم  این  قصه را زیبای من ،اما خدا را خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:29  توسط نسترن | 

 

اگه يه روز رفتي و بر نگشتي بهت قول نميدم

 

منتظرت بمونم‏ اما ازت ميخوام وقتي اومدي يه شاخه

 

گل رز بزاري روي قبرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:32  توسط نسترن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه
وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه
سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب
عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب
تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد
خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد
اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من
تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من
اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه
ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه
صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد
تك تك لحظه هاي من ، فقط تو رو ازم مي خواد

نوشته های پیشین
دی 1386
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
نویسندگان
نسترن
امیر
پیوندها
علی رضا
اقا مصطفی
نسیم جوون
اقا کامی
سارا جوون
اقا حبیب
علی اقا
ساره جوون
نسترن (خودمم)
اقا مهرداد
علی اقا
محمد رضا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

pareyemehraboon