![]() |
![]() |
|
| به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن |
|
قرار بود اولین برگ پاییزی که از درخت جدا شد و در آغوش باد جای گرفت، تو
بیایی...
قرار بود اولین نم باران که در خنکای پاییز باریدن گرفت تو بیایی...
قرار بود اولین شبی که پاییز بوسه بر پیشانی زمین زد تو بیایی...
قرار بود که اگر رفتی...
اگر از من جدا شدی...
اگر نگاه مرا خیره به جاده ای کردی...
با اولین کوچ تابستان، تو بیایی...
پاییزها تک به تک با سالهای عمر من وداع کرده اند و تو...
هنوز نیامده ای...
می دانم این پاییز هم نمی آیی...
می دانم...
عطر پاییز را به باد سپرده ام تا به تو برساند...
شاید به یاد آوری مرا ...
آدمي را که تنها با باران انس دارد...
كسي را که تنها با خیالت آسوده است...
عاشقي را که هنوز هم غم عشق را در پاییز می جوید...
و تو...
می دانم که دیگر جایی در فردایت ندارم...
اما از یاد مبر که هر پاییز نگاهی در انتظارت است تا در سکوتت زمزمه کند...،
"پاییز بر تو مبارک!"
تنها همین مهربانم.
تنها همین... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 0:24 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه
وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد تك تك لحظه هاي من ، فقط تو رو ازم مي خواد |
| نویسندگان |
|
نسترن امیر |
| پیوندها |
|
علی رضا اقا مصطفی نسیم جوون اقا کامی سارا جوون اقا حبیب علی اقا ساره جوون نسترن (خودمم) اقا مهرداد علی اقا محمد رضا |
|
RSS
|