تبليغاتX
<-شاهزاده قصه ها->
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن

 

                              

زمستان در كوچه هاي زندگيش لانه كرده بود . اين را از چهره رنگ پريده و نگاه سردش مي شد خواند، برق اميد در چشمانش رفته رفته به خاموشي مي گراييد.

 

اما...

 

اكسيري از شور و عشق ، قطره قطره در شريا نهايش جاري شد. گونه هايش دوباره سرخي گرفتند . شوق در نگاهش جوانه زد. خورشيد اميد در چشمانش درخشيدن گرفت .

 

حالا...

 

در كوچه هاي زندگيش بهار ترانه مي خواند. ترانه عشق و ايثار فرا رسيدن گا مهاي سبز بهار، بر بهار افرينان فرخنده باد.

 

 

در استانه سال نو و بهار نو ، پيروزي ، تندرستي و سربلندي روز افزونتان را از بارگاه ايزد منان خواستارم .

 

 

 

عيد همه مبارك

 

سال خوبي داشته باشيد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:49  توسط نسترن | 

 

خدايا اگر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها

 

فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار!.

 

خدایا ببخشید ولی......

 

عجب شب مزخرفیه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:11  توسط نسترن | 

 

خدایا ! محبوبم ! چه سخت است در دل گریستن و چه

 

طاقت فرساست غم را به ماتمکده ی دل سپردن .

 

خداوندا ! بهار زندگیم به پاییز تبدیل شد ! اما چه کنم 

 

لحظه به لحظه ی آن را تحمل می کنم ؛ چون خود 

 

فرمودی که صبر پیشه کنیم ......

 

خدایا !

 

از چه بگویم ؟؟ 

 

از غم و تنهایی ، از پر پر شدن آرزوهایم ؟؟ 

 

از چه بنویسم ؟؟ 

 

از وعده های زمانه ؛ از نگاه های سرگردان ؟؟ 

 

از چه بنالم ؟؟ 

 

از بی وفایی ها ؛ از نشکفتن غنچه ها ؟؟ 

 

اما نه !!! 

 

هیچ نمی گویم ؛ هیچ نمی نویسم و نمی نالم.

 

بلکه ..

 

شادي مرا فراموش كرده بغض منو گرفته كاش خدا يه

 

نگاهي به بغض پنهانم داشت فقط كاش

 

 

 

 dehkadegamm

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:6  توسط نسترن | 

Image hosting by TinyPic

 

ای کاش می توانستم بگویم

 

که با من چه می کنی....

 

تو جانی در جانم می افرینی

 

تو تنها سببی هستی که به خاطر ان

 

روزهای بیشتر شبهای بیشتر

 

و سهم بیشتری

 

از زندگی می خواهم

 

 

تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:14  توسط نسترن | 

 

در شب كوچك من، افسوس

 

باد با برگ درختان ميعادي دارد

 

در شب كوچك من دلهره ويرانيست

 

گوش كن

 

وزش ظلمت را مي شنوي؟

 

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

 

من به نوميدي خود معتادم

 

گوش كن

 

وزش ظلمت را مي شنوي؟

 

در شب اكنون چيزي مي گذرد

 

ماه سر سخت و مشوش

 

و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است

 

ابرها،همچون انبوه عزاداران

 

لحظه باريدن را گويي منتطرند

 

لحظه اي

 

و پس از ان، هيچ.

 

پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد

 

و زمين دارد

 

باز مي ماند از چرخش

 

پشت اين پنجره يك نامعلوم

 

نگران من و تست

 

اي سراپايت سبز

 

دستهايت را چون خاطره اي سوزان ،در دستان

 

عاشق من بگذار

 

و لبانت را چون حسي گرم از هستي

 

به نوازشهاي لبهاي عاشق من بسپار

 

باد ما را با خود خواهد برد

 

باد ما را با خود خواهد برد!...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:13  توسط نسترن | 

 

من اینجا بس دلم تنگ است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 11:26  توسط نسترن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه
وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه
سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب
عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب
تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد
خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد
اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من
تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من
اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه
ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه
صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد
تك تك لحظه هاي من ، فقط تو رو ازم مي خواد

نوشته های پیشین
دی 1386
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
نویسندگان
نسترن
امیر
پیوندها
علی رضا
اقا مصطفی
نسیم جوون
اقا کامی
سارا جوون
اقا حبیب
علی اقا
ساره جوون
نسترن (خودمم)
اقا مهرداد
علی اقا
محمد رضا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

pareyemehraboon